
یادش بخیر دوران خوش کودکی!
تو چشم می گذاشتی ، من قایم می شدم و بعد از شمردن عدد 100 همه جا را دنبالم می گشتی .
همیشه هم پیدایم می کردی اما آهسته می دویدی تا من زودتر به دیوار برسم و برنده شوم.
هر وقت هم که من چشم می گذاشتم ، یواشکی از لای انگشتانم نگاهت می کردم ، متوجه می شدی ؛ اما تنها می خندیدی ،باز هم از کنارم دور نمی شدی تا وقتی چشم باز می کنم ببینمت و سک سک کنم و برنده شوم.
حالا بعد از گذشتن سالها بی آن که چشم بگذارم قایم شده ای .
می خواهم باز هم به یاد همان دوران با هم بازی کنیم.
بیا این بار من چشم می گذارم و تو دیگر قایم نشو ....
آهسته بیاو دسته گلی را که در روز آخر دیدارمان به دستم دادی و من هنوز به یاد گار نگه داشته ام از دستم بگیر .
بیا و به جای شاخه های خشک دسته گل ، انگشتان مهربانت را در دستانم بگذار .
قول می دهم تا نگویی چشم بر ندارم.
نوشته شده توسط دنیا در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 8:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

عطر خوش سنبل در کوی و برزن
همهمه شادی و هلهله کودکان
بازار گرم چیدن هفت سین
همه خبر از تازگی میدهد
خبر از تحول دوباره زمین
و صدای خوش یا مقلب القلوب
آرزوی دگرگونی دلهارا یاد میکند
به امید رسیدن به حول حالنا نوروز مبارکتان باد
نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه یکم فروردین 1390 ساعت 0:40 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
قلم را در دستانم می چرخانم
با خود میگویم امروز دیگر حتما خواهم نوشت
به کاغذ سفیدی که در مقابل چشمانم باز است نگاهی می اندازم
- وقت آن است که رنگ سپید لباست را کمی جوهری کنم! آماده باش که دیگر از سکوت خارج شوی.
-یعنی می گوئی قدرت شکستن سکوت را داری؟
با تعجب به اطرافم نگاه می کنم!کسی در خانه نیست . پس این صدا از کجاست؟ شاید خیالاتی شدم.
قلم را در میان انگشتانم می فشارم و آماد ه نوشتن میشوم. نوک قلم را به کاغذ نزدیک می کنم و زیر لب می گویم:
- خوب از کجا شروع کنم؟
- چرا از سکوت شروع نمی کنی؟
قلم از دستم رها می شود. کمی احساس ترس می کنم ! این صدای کیست؟ نه دیگر خیال و وهم نیست مطمئنم صدایی شنیدم !!
با چشم دو رو برم را می کاوم شاید صاحب صدا را پیدا کنم. حتما کسی دارد با من شوخی می کند.
- یعنی نوشتن از سکوت این قدر سخته ؟
خدایا دارم دیوانه می شوم !!
- تو کی هستی؟ ببین من اصلا حوصله شوخی ندارم !
نگرانی در فریادم موج می زند.
- اما من شوخی نکردم. خودت پرسیدی چه بنویسم . خواستم کمکت کنم.
- من نیازی به کمک ندارم . اگر راست میگی خودتو نشون بده. چرا قایم شدی؟!تازه سکوت که دیگه نوشتن نداره!
- من که قایم نشدم. همین جام .
- ا ! همین جایی ؟ پس چرا من ترو نمی بینم؟
- خوب به خاطر این که داری بالا رو نگاه می کنی . من زیر دستتم .
با تعجب چشمانم را به سمت پایین میچرخانم . زیر دستم کاغذ سفید است. خدایا این دیگر چه خیالی است؟
- یعنی این صدای توست؟! ولی تو که نمی توانی حرف بزنی ؟ تو فقط یک کاغذی.
- درسته من یک کاغذم. اما اگرنمی توانم حرف بزنم پس چراگفتی دیگر باید از سکوت خارج شوم؟ اصلا چرا شما آدمها فکر میکنید فقط شمایید که حرف می زنید؟
- خوب چون حقیقت همین است.
- کدام حقیقت؟ اشتباه شما همین است. بار ها و بارها با زبان من حرف زده اید و یا شنیده اید اما نخواستید که باورکنید!
- با زبان تو؟ منظورت چیه؟
- واضحه . یادت نیست دو روز قبل میخواستی به دوستت بگی اشتباه کردی روت نشد حرف بزنی ، دوستم رو واسطه کردی و با نوشتن ببخشید ازش دلجویی کردی؟
یا همین چند ماه پیش وقتی که داستانتو تمام کردی و چاپ شد ؛به دوستانت می گفتی ، خوشحالم که تونستم عقایدم رو با این کتاب به گوش همه برسونم؟
بازم بگم؟!
پس می بینی، خیلی اوقات سکوت اون چه که از نظر شما آدمها سکوته ؛ صداییه که شاید فقط نوا نداره. منم به همین خاطر گفتم از سکوت بنویس. بذار همه بدونند دنیای سکوت زیاد هم خلوت نیست و متوجه بشوند؛ هر چیزی که زبان نداره ، معنیش این نیست که نمی تونه حرف بزنه.
پس بهتره گاهی اوقات به جای این گوش ظاهریتون که فقط صدا های بلند رو می شنوه و از شنیدن صدای سکوت عاجزه ، چشمانتونو تیز تر کنید.
شاید خیلی چیزهای بیشتری بشنوید.
مثلا صدای دلی که از درد نالانه اما بر زبان بیان نمی کنه !
یا آدم محتاجی که روش نمیشه مشکلش رو با کسی در میان بذاره.
یا حتی صدای طبیعت رو که می خواد بهتون بگه چقدر ازش دور شدید.
فقط باید گوشهاتونو یکمی ببندید تا این همه زمزمه های تکراری نذاره از شنیدن بقیه صدا ها محروم بشید.
چقدر کاغذ راست می گفت و من چطور تونسته بودم این واقعیت رو به این راحتی فراموش کنم؟
از صدای بلند زنگ پریدم . در را باز کردم . بچه ها با سر و صدا وارد حیاط شدند. به اتاق برگشتم و پشت میز نشستم .
نگاهم به کاغذ افتاد، هنوز سفید بود اما می توانستم لبخندش را ببینم . آهسته نجوا کرد:
- هنوز هم فکر می کنی سکوت نوشتن نداره؟
نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه یکم اسفند 1389 ساعت 11:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط دنیا در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 9:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

وقتی که هنوز کودکی بیش نبودم، هر وقت آرزو می کردم ببینمت؛ با لبخند می گفتند: این آرزوی محالی است !
کمی که بزرگتر شدم ،باز هر وقت آرزوی دیدارت را می کردم ؛لب ها گزیده میشد و می گفتند: این چه آرزوی محالی است؟!
حال که بزرگ بزرگ شده ام ،دیگر نیازی به آن آرزو ندارم؛ چون هر وقت که دلم بگیرد به آسانی ترا در کنارم میبینم ،بدون آن که لبخندی زده یا لبی گزیده شود ! نمی دانم، شاید آنها نمی دانستند که هر دیدنی با چشم سر نیست.
نوشته شده توسط دنیا در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 9:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

دلتنگی هایم بی قرارم می کند
خستگی خاطرات تنم را آزرده می کند
بی محابا به سوی دریاشتافتم
تا در میان امواجش خاطراتم را گم کنم
خواستم هر چه از تو به یاد دارم به دریا بسپارم
اما..................................
بر امواج دریا هم نامت به گوش می رسد
گویا دریا هم با شنیدن نامت بی تاب شده
نسیم دریا قطره قطره خاطرات دریایی ات را به صورتم می پاشد
نمی توانم ...........
حق با دریاست مگر فراموش کردن زندگی ممکن است
پس خاطراتت را به یاد میسپارم
خاطراتی که کنون دریاییست
نوشته شده توسط دنیا در شنبه بیستم شهریور 1389 ساعت 7:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

دیگر هیچ نمی خواهم
آرزویی ندارم
نه که مرده باشم
نه ...........
اما همه آرزوهایم را
آنچه که امید میخوانند
زیر پاهایی از جنس شیشه
با کفشهایی به نرمی سکوت
جا گذاشته ام!!!!!!!!!!
راستی بی امید و آرزو
هنوز هم من زنده ام؟
نوشته شده توسط دنیا در شنبه بیستم شهریور 1389 ساعت 10:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
شب سرد ی است . صدای قطره های باران سکوت را می شکند و من با تیک تاک ساعت در
افکارم گم میشوم.
تیک تاک... منتظرم . منتظر یک معجزه.
تیک تاک..... آهسته زیر لب نامش را می گویم.
تیک تاک..... چشمانم را به هر سوی می چرخانم یعنی می آید؟
تیک تاک..... هنوز انتظار تنها همدمم و باران تنها هم سخنم است.
تیک تاک.... دیگر از انتظار خسته شدم ،دلم گرفته، دلم می خواهد بغضم را بشکنم و با
فریادی بلند صدایش بزنم. ولی صدایم در گلو شکسته.
تیک تاک.... چرا هیچ اتفاقی نمی افتد ؟ چرا نیامد؟ او به من قول داده بود !!! یعنی فراموش
کرده؟ مگر نمی داند من منتظرم؟
تیک تاک..... از صدای ساعت خسته شدم. از انتظار دلم می لرزد! چرا بی وفایی می کند؟
تیک تاک.... دیگر تحمل ندارم . گوشهایم را می گیرم و چشمانم را میبندم . نه دیگر نمیخواهم
چیزی بشنوم و یا ببینم. او نیامد ، زیر قولش زد و من دل گیرم،دل شکسته ام .
دیگر صدای تیک تاک نمی آید . چشمان بسته ام در تاریکی فرو رفته اند ، اما گویا صدای پایی
به گوش می رسد! مگر ممکن است ؟ من که گوش هایم را گرفته ام ؟ ولی درست است
صدای پایی می آید!
ضربان قلبم تند شده . یعنی اوست؟ ممکن است خودش باشد. می خواهم چشمانم را با زکنم
امانمی شود !انگار وزنه ا ی سنگین بر رویشان بسته اند. تلا ش می کنم اما فایده ای ندارد!
اگر او بیاید و من نتوانم ببینمش چه؟!
می خواهم صدایش کنم . اما زبانم نمی چرخد! خدایا چرا اینطور شدم؟!
صدا ی پا نزدیک می شود. ناگهان احساس می کنم که می توانم ببینم . آری ، اوست. در میان
غباری از مه ایستاده و من به خوبی او را می بینم. حتی لبخند مهربانش را احسا س می کنم.
در چشمانش سلام را می خوانم. می خواهم جواب بدهم اما زبانم حرکت نمی کند! نگاهش
می کنم ، گویا در نگاهم حرفم را می خواند!
میپرسم: چرا دیر آمدی ؟
با مهربانی می گوید : من اینجا بودم . تو مرا نمی دیدی.
اشک در چشمانم حلقه می زند ! حرفهای زیادی برا ی گفتن دارم . حرفهای یک عمر . همه را
درچشمانم می خواند و چه صبورانه گوش می دهد. گاهی از شنیدن درد هایم اخم بر
پیشانی می اندازد و گاهی از اخبار خوشم لبخند می زند.
چه زود حرف هایم تمام شدند . اما نه هنوز حرف زیادی برا ی گفتن هست ؛ولی دلم
می خواهد سر بر سینه مهربانش نهم و زیر سنگینی نوازش دستانش درد دل هایم را ادامه
دهم.
به سویش گام بر می دارم. دستانم را به سمتش می گشایم. اما هر چه نزدیک می شوم او
دور تر می شود. دلم می لرزد ، بدون این که روی برگرداند در میان غبا رها گم می شود ، اما
من هنوز حرف دارم . خواهش می کنم نرو!!!
با صدا ی بلند می خوانمش و چشمانم را می گشایم. آه.. او رفته است . مثل همیشه وقتی
بیدار می شوم دیگر نیست. با زهم صدای ساعت به گوش می رسد.
تیک تاک...به قاب عکس روی دیوار نگاه می کنم . با همان چشمان مهربان مرا می نگرد.
تیک تاک....اشکهایم را آزاد میکنم تا چهره غمبارم را مرطوب کنند و زیر لب نجوا میکنم: پدرم
جایت همیشه خالی است.
نوشته شده توسط دنیا در شنبه پنجم تیر 1389 ساعت 12:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

خواستم تا نامه ای برایت بنویسم ... نامه ای از هزاران حرف مانده بر دل.....
ابتداء نوشتم سلام.اما......
با خود اندیشیدم ، جواب سلام واجب است ، شاید دلش نخواهد جوابم را بدهد . سلام را پا ک کردم!!!!!
خط دوم : اگر از حالم جویا باشی خو ب است . اما......
باورم نمی شود که جویای حالم باشی ، آخر هیچ وقت خبری از تنهاییم نگرفتی پس چرا بیهوده وقتت را بگیرم؟ جمله را پاک کردم!!!!!
خط سوم : چند جمله ای از دل تنگی و حدیث دل . اما.....
اگر دل بریده باشی دیگر برایت حوصله ای نمانده تا دردلهای عشقی تنها را بشنوی . پاک کردم!!!!
خط بعدی : گله ای از بی وفایی .اما......
هیچ گاه با آنکه نبودی در خلوت سوزان درونم لب به گله نگشودم پس چگونه بخواهم دیدگان نازنینت را با شکوه و شکایت بیازارم. خط بعدی هم پاک شد!!!!!!
خط آخر: می خواهم دعایت کنم .اما......
دعا شبانه روزیم برایت راز من و معبود در تمام لحظات است که بر دلم جاریست . راز را نباید نوشت!!!!!
نگاهی به کاغذ می کنم ؛ اشکهای سوزانم ، جای جای آن را لکه کرده ، آهسته در دست می فشارمش تا زحمت دور انداختن را هم نکشی!!!!!
نوشته شده توسط دنیا در سه شنبه هجدهم خرداد 1389 ساعت 11:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سکوت در نگاهت گم می شود
و من در خیال چشمانت غرق اندیشه ام
کتابچه لغات کجاست ؟
معنی سکوت نگاه پر هیاهو چیست؟
کسی می داند،
مفهوم بودن تنها با یاد یک نگاه چیست؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط دنیا در شنبه هشتم خرداد 1389 ساعت 0:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY