چینی بند زن
صدایش در کوچه پیچید چینی بند میزنم . آهای خونه دار قوری ترک خورده رو بردار و بیار
با شتاب به سوی کوچه رهسپا رمیشوم. در را میگشایم. میبینمش زیاد دور نشده. صدایش میکنم.
- آهای چینی بند زن.
به سوی صدایم بر میگردد . چه چهره مهربان و آرامی دارد . غبار پیری بر چهره و موهایش سایه افکنده . با لبخندی به سوی من می آید.
- چیزی میخواهی بند بزنی؟
آهسته میگویم : بله . بفرمایید تو.
پشت سرم با گفتن یک یا الله......به داخل خانه می آید و کنار سکوی باغچه مینشیند.
- بفرمایید بالا اینجا بده!
- نه دخترم . همینجا راحتم. خوب برو وسیله ات را بیاور
- چشم اول بگذارید یک استکان چا ی بیاورم تا خستگیتان در برود .
بازهم لبخند مهربانش را بی دریغ نثارم میکند.
به داخل ساختمان میروم . استکانی چای داغ و یک قندان پرازقند و مقداری شیرینی را در داخل سینی گذاشته و برایش میبرم.
- بفرمایید .چای تازه دم است.
- ممنون دخترم . پیر شوی!
نزدیکش می ایستم . قندی را در دهان میگذارد و به آرامی استکان را از داخل نعلبکی بر میدارد. لرزش دستهای فرتوتش کمی ازچای را از داخل استکان به درون نعلبکی میریزد. با آرامش چایش را مینوشد.
- دخترم دستت درد نکنه خستگیم در رفت.
از حرفش احساس شادی میکنم.
- قابلی نداشت پدر جان.
- خوب . حالا دیگر وقت کار است. ببینم چه جور چینی میخواهی برایت بند بزنم؟
نمیدانم چگونه بگویم ! میترسم فکر کندمیخواهم مسخره اش کنم!! کمی من من میکنم. با تعجب نگاهم میکند
- مگر نگفتی میخواهی چیزی را برایت بند بزنم؟!
- راستش چرا ولی میدانید اون یک ظرف نیست.
-ظرف نیست ! پس چیه؟!
چقد رگفتنش سخت است. !
- میدانی پدر جان ... مدتی است که یک چیز متعلق به من ترک برداشته است . یعنی چطور بگویم شکسته و من نمیدانم چگونه ترمیمش کنم. امروز که صدای شما را شنیدم بی اختیار احساس کردم شما میتوانید کمکم کنید. نمیدانم چطور بگویم ...... ترو خدا از دستم ناراحت نشوید ....باور کنید من قصدم اذیت شما نبوده اصلا نمیدانم چرا این احساس را کردم . .... خدایا چگونه بگویم.....
سرم را از شدت ناراحتی پایین می آورم ، احساس خجالت و ناراحتی درونم را میکاود. گرمی صدایش مانند مددکاری به دادم میرسد
- دخترم آن چیزشکسته تو با بند زدن ترمیم نمیشود. خجالت نکش . منهم سالهاست دلم شکسته است ولی هنوز نتوانسته ام آنرا بند بزنم. چون همیشه وقتی دل میشکند تکه ا ی از آن گم میشود که پیدا کردنش سخت است و دیگر قابل بند زدن نیست.
سرم را بلند میکنم و با تعجب که چه خوب مرا درک کرد به چشمانش مینگرم. برقی که در چشمانش میبینم برایم آشناست. همان برقی است که بارها درآیینه دیده ام. میخواهم حرفی بزنم ولی زبانم یاری نمیکند.
آهسته بر میخیزد و با گامهای لرزان و آرام به سمت در میرود و د رهمان حال میگوید: یادت باشد دل شکسته شاید بند نخورد ولی جای آن تکه گم شده اش اگر یاد بگیری میتوانی جایگاهی بسازی برای مهر ورزیدن به دیگران تا آنها دلشان نشکند. من تکه های گم شده دلم را با نام کسانی که عشقم را بی دریغ نثارشان کردم پر نمودم. پس یادت باشد تو دلی رانشکنی.
غرق در کلامش بودم . اصلا متوجه رفتنش نشدم تااینکه صدایی مرا به خود آورد: چینی بند میزنم ، آی خونه دار دلت نشکنه ظرف شکسته داری بیار.
صدایش دور میشود. بازهم من میمانم و دلشکسته ام زیر لب زمزمه میکنم :
- دلم را با نام کسانی که عشقم را بی دریغ نثارشان کردم پر نمودم.......
دیگر سوزش دل شکسته ام را احسا س نمیکنم. می خواهم مثل او باشم. بی دریغ محبت کنم تا تکه گمشده قلبم با ایثار محبت به دیگران پر شود.
- حالا میدانم دل شکسته بند نمیخواهد یک دنیا صفا میخواهد !.......
